Sunday، May 11، 2008

برمه، بله و تئوری شوک

این گزارش تایم در مورد برمه را بخوانید(آیا زمان اشغال برمه فرارسیده؟). بوی "تئوری شوک" خانوم کلاین را نمی دهد؟ فقط بو!
من با حرف کلاین در مورد "شیوه" غیرانسانی اجرای سیاستهای خصوصی سازی موافقم. البته کتاب رو نخواندم که ببینم چی به چی هست و شناختم از اینجا و ویدئوهاست.
مردم برمه البته هم اکنون درحال "بله" گفتن از سر ناچاری به حکومتی هستند که درهای مملکت بلاگرفته رو بسته تا خدشه ای به "قدرت" وارد نشه.

Saturday، May 10، 2008

شکاف نظر-عمل در روزنامه نگاری


جذابیت این همایش برای من در تجربه شخصی بحث ها و بلکه کَل کَل ها درایران بود که روزنامه نگاری چقدر علم است و چقدر فن؟ چقدر تئوریک است و چقدر عملی؟ خیلی از فارغ التحصیل های روزنامه نگاری با این انتقاد مواجه شدند که روزنامه نگاری رو توی کلاس نمی شه یاد گرفت یا اینکه استادهای شما روزنامه نگار نبودند و اساسا نمی تونستند به شما چیزی یاد بدهند؟

موضوع اصلی همایش البته آموزش روزنامه نگاری نبود و شکاف بین نظر-عمل در مطالعات رسانه ای بود. هرچند در جمع بندی دو تا از پنل ها که من شرکت کردم چیزی جز این حرف منطقی که فن روزنامه نگاری و علم روزنامه نگاری باید به هم نزدیک بشوند در نیامد.

اما جالب ترین بخش ماجرا برای من کشف این شبکه رسانه و انسان شناسی بود که جان پاستل- یک آکادمیسین حسابی-ایجادش کرده. اعضای شبکه از طریق ای میل و شبکه هایی مثل فیس بوک با هم ارتباط دارند و روی این موضوع بحث می کنند. پاستل هم الان داره روی یک کتاب به نام Theorizing Media and Practice کار می کنه که ایده اصلی اش را ازهمین بحث ها و دو تحقیقی که در مالزی انجام داده، گرفته. یک بخش از این کتاب طبق چیزی که امروز در سخنرانیش گفت، تئوری عمل است که با کمک "زمینه های عمل" چتزکی نوشته شده(من حرفهای چتزکی روخیلی خوب نفهمیدم). اما به هر حال این شبکه نشون می ده که انسان شناسها هم دارند سعی می کنند روزنامه نگاری را از دریچه عمل-نظر بررسی کنند. و از قضا موفق هم بودند؛ شاید به دلیل اینکه نسبت به محقق های حوزه رسانه بیشتر مرد میدان هستند.

در ضمن اگر کسی به این حوزه علاقمند است؛ می تونم مجموعه مرجع هایی را که از همایش گرفتم براش بفرستم.

Sunday، May 4، 2008

سوء تفاهم

دنیای ما سرشار از سوء تفاهم است؛ می دانید چرا؟ شاید به این خاطر که زبان هم را نمی فهمیم، به حرف هم گوش نمی کنیم، هیچ متنی را دقیق نمی خوانیم، کلمات را با وسواس انتخاب نمی کنیم، خوب تجزیه و تحلیل نمی کنیم و از همه جالب تر، چون به هیچ عکسی خوب نگاه نمی کنیم (از: اينجا)
من دو تا "خوب" آخر را نفهميدم مخصوصا اولي را. اما خوب بودند اين جمله ها.

Thursday، May 1، 2008

در سواز چه خبر؟

با استراحت مطلق زود هنگامی که امروز به خودم دادم خوشم!اگرچه به نظر خودم، عملکردم خیلی ناامید کننده بوده تا حالا. ارزیابی عملکردم از نظر استادهاکه همانا "نمره" است و بعد از نیم قرن درس خوندن هنوز برام مهمه را هم حتما به اطلاع می رسونم.

در ضمن دو تا برنامه خوب در سواز برگزار می شه این ماه:
یکی برنامه های هفته زبان های در خطر هست که هیجان انگیزه مخصوصا این فیلم زبان شناس ها.
و دومی هم همایش "ایران و جهان عرب، ژئوپلتیک و جنگ رسانه ای برای قدرت" است که نمی دونم به چه دلیلی لینکی ازش روی سایت دانشگاه وجود نداره. به هر حال جمعه(نه می) از ساعت 10.5 صبح تا 4.30 بعدازظهر برگزار می شه.

Tuesday، April 29، 2008

زندگی چه جوریه؟

یکی از دوستان من که معمولا حرف بی ربط نمی زد (مگر در مورد یک موضوع خاص که این موضوع نیست)، در مورد آدمهایی که از ایران مهاجرت می کنند می گفت: "یه جوری می شن! نمی دونم چه جوری ولی انگار روح زندگی رو از دست می دن".

امروز وقتی داشتم زیر بارون از کتابخونه برمی گشتم احساس کردم یه جوری شدم.

بیشتر از یک ماهه که صبح می رم کتابخونه و شب معمولا ده و یازده میام بیرون. این موضوع ناراحتم نمی کنه چون همیشه دوست داشتم وقتم رو طوری بگذرونم که چیز یاد بگیرم اما نمی دونم چرا زندگیم یه جوری شده.

من در بهترین شرایط ممکن مهاجرت کردم:
برای درس خوندن در رشته مورد علاقه ام .
بدون دغدغه مالی.
در شرایط استثنایی از نظر اینکه تعداد زیادی از دوستان همفکرم هم توی همین شهر هستند.
حتی توی خونه هم زندگی دانشجویی( به معنایی که زندگی دانشجویی توی لندن داره) ندارم.

اما زندگیم رو در این شهر دوست ندارم.

Thursday، April 17، 2008

انقلاب از خانه شروع می شود...




یه برادر(کوچک) که جوجه اردک زشت خانواده است و بی عدالتی رو از خونه درک کرده ، فاشیست می شه و بعد همون می زنه زیر کاسه کوزه بورکراسی دولتی و از فاشیسم و کمونیسم به لیبرالیزم می رسه.

یه برادر(بزرگ) که سوگولی هست و توی خونه دست بالا رو داره، تبعیض رو درک نکرده در خانواده، در دلبری از دخترا زبردست هست و کلن خوشحالِ... کمونیست می شه و با همه رندی هاش در راه انقلاب کشته می شه.

هر دو توی یک خونه بزرگ می شن اما یکی دفاع ازحقوق پدر کارگرشون رو دردر کشتن صاحب کارخانه می بینه و اون یکی در آزاد کردن کلید های در دست دولت.

فضای ایتالیایی خانواده با فرهنگ ما غریبه نبود؛ خوب و ملموس در آمده بود. برادران فاشیست که گروهی حمله می کردند به یک برنامه به شدت شبیه برادران انصار خودمان بودند و این اصطلاح "یک فاشیست توی خانواده لازم هست" که به طعنه به برادر اولی گفته می شد منو یاد جامعه ایران می انداخت...
پایان فیلم رو دوست نداشتم و به نظرم خیلی خوش ساخت نبود (این خوش ساخت نبودن برای خودم هم برچسب گنگی هست که نمی تونم توضیحش بدم خیلی) اما در مجموع خوب بود. مزه داد. موزیک هم خوب بود.مخصوصا اگر درس و کار رو بپیچونید و برید ببینید بیشتر می چسبه.

Tuesday، April 15، 2008

خودت را بنما!

فاصله بین خودنمایی و "خود ننمایی"* از دور دست هم معلوم است.

فاصله بین خود ننمایی و بی تفاوتی اما ظریفه؛ مثل فاصله بین اعتماد به نفس و خود بزرگ بینی.

*بگیرید متضاد خود نمایی، نه به معنای فروتنی. دقیقا به معنای نمایش ندادن منیت.

مغالطه یا چگونه اشتباه می کنیم

این کاری که توی رادیو زمانه شروع شده به نظر جالب هست. هم از این نظر که کلن خوبه آدم بدونه توی زندگی روزمرش چقدر حرف های بی ربط می زنه یا مغالطه می کنه (من که زیاد....)؛ هم ازاین نظرکه کامنت دونی انتخاب مناسبی هست چون محل رشد این جور مغالطه هاست. خیلی موقع ها شده که کامنت های مطلبی رو خوندم و لجم گرفته که بابا چرا ملت هر چی از دهنشون در می یاد می گن؟

توی دانشگاه ما یه ورک شاپ به نام "تفکر انتقادی" هر از چندی برگزار می شه، که تقریبا در مورد همین چیزا با دسته بندی مرتب تر حرف می زنه و بیشتر مثال های آکادمیک داره. من توی یک از این ورک شاپ ها شرکت کردم. بعد از اون (طبق معمول توی اتوبوس و مترو فال گوش هستم که ببینم بالاخره زبون این ملت بریتانیای کبیر رو می فهمم یا نه) فهمیدم که متواترترین مغالطه این ملت تا جایی که من شنیدم گیر دادن به شهردار لندن و دیر اومدن اتوبوس هست. روی تابلو نوشته اتوبوس سه دقیقه دیگه می رسه و می شه پنج دقیقه مردم شروع می کنن به سر تا پای سیستم حمل و نقل ایراد می گیرن ... حالا این حرف خودش مغالطه است که چون من شنیدم چهار نفر گفتن اتوبوس های لندن همیشه دیر می یان یعنی این مغالطه رایجی است! اما بالاخره بخش مهمی از زندگی آدم با تعمیم می گذره دیگه....

پی نوشت فوری: چهار تا "هست" را در این پست "است" بخوانید که دل یکی از دوستان ما شاد بشه و برای خود من هم درس عبرتی بشه!

Saturday، April 12، 2008

این روزها:

خسته ام؛ یعنی توان فیزیکی ام کمتر از اینه که هر روزم رو تو کتابخونه شب کنم بدون اینکه احساس پیشرفت "سریع" بکنم.

راضی ام؛ به نسبت تمام روزهایی که در لندن بودم و احساس می کنم که یاد می گیرم، اگرچه چیزهایی را که باید قبلن بلد می بودم یا برای یاد گرفتنشون یه کم دیر شده.

ناراضی ام؛ از زندگی در خارج از ایران اگرچه چشم انداز گسترده ای دارم برای زندگی اجتماعی به سبکی "جدید".

دلتنگم؛ برای می دونم کجا اما نمی دونم چرا و چه جوری.

غریبه ام؛ با خودم. مخصوصا توی این وبلاگ که خیال می کنم شبیه خودم هستم؟

و همچنان مرددم؛ برای انتخاب از میان هزار راه نرفته.

در ضمن، این آقای قابل دوم هم مانند اولی بسیار قابل احترام می نماید.

وآخر اینکه رخشان بنی اعتماد هم در دانشگاه ما هست این روزها و فیلم هاش در حال اکران در لندن.

Wednesday، March 26، 2008

به خاطر زنده گی

مستعد عصیان، خرابکاری و به هم زدن بازی هستم! نمی کنم اما هیچ کارِ خرابی:

به خاطر دهنه ی زندگی به دهانم.
به خاطر عقربه های ساعت.
به خاطر تنها ماندن و تنها نبودن.
به خاطر برهم نخوردن برنامه هفتگی.
به خاطر پول، به خاطر شهرت، به خاطر قدرت... (به سبک مورد بحث!)
به خاطر همه کارهای مهمی که عنصر غیرمهم "زنده گی" را در خود ندارد.